یلدا و روزهایی که گذشت
سلام گل مامانی دختر ناز و شیرینم 

این روزها کار ما شده شما رو بردن به پارک و بازی و تاب و سرسره

چند شب پیش رفتیم پارک بعثت و اونجا یه عکاسی داشت ازت یه عکس خوشگل گرفت و ربع ساعته بهمون داد
یه گوشه ای از پارک موسیقی ذاشته بودن خیلی شاد بود همه رو به وجد آورده بود شما هی میگفتی نی نای نای
رفتیم نزدیک اونجا .. شانس آقاهه خاموشش کرد یهو شما داد زدی عمووووووووووو نی نای نای .....
عزیز دلــــــــــمممممممم اون آقا تا صداتوشنید برات آهنگ رو گذاشت و شما هم کلی رو ذوق اومدی

اینم از دخملیه شجاع که داره به آهو ها غذا میده
(البته دوربین همراهمون نبود کیفیت عکس پایینه)

چند روز مونده بود به رفتن بابا جون اینا یه شب برامون مهمون اومد جالا کی بود؟؟ عمه آذر جونم اومده بودن به خالشون سر بزنن و پیش ما هم اومدن 
منم از خدا خواسته و از اونجایی که بابایی فرصت نداشت وسایلمون رو جمع کردم فردا صبحش رفتیم ولایت 
ساعت 10بود رسیدیم و وقتی رفتیم خونه مامان جون اینا با دیدن شما جیغ مامانی از شدت خوشجالی بلند شد بابا جون هم رفته بودن با زندایی تا آش پشت پاشون رو تقسیم کنن
وقتی برگشتن با دیدن ما کلی تعجب کردن و دنبال بابایی میگشتن ...
خلاصه اون چند روز کلی بهمون خوش گذشت و صد البته به شما بیشتر با داداش محمد طاها حسابی بازی کردی و با هم رفتیم پارک و اینور اونور کلی بهتون خوش گذشت
شبی هم که رفتیم برای بدرقه مامان جون و بابا جون پای ماشیناشون یه بارووووووووووونی بود که نگو شما تو ماشین نموندی و رفتیم بیرون زیر بارون حسابی خیس شدی اونا که سوار شدن گریه میکردی که مامان مـــــــــن بیااااااا
بهشون میگفتی که نرین 
بعد از رفتنشون کلی گریه کردی
فردا صبحش برگشتیم دزفول آخه جای خالیشون خیلی سنگین بود



یلدا و روزهایی که گذشت 



