هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

یلدا و روزهایی که گذشت

1393/2/28 10:02
278 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل مامانی دختر ناز و شیرینم بوسبغل

این روزها کار ما شده شما رو بردن به پارک و بازی و تاب و سرسرهچشمک

چند شب پیش رفتیم پارک بعثت و اونجا یه عکاسی داشت ازت یه عکس خوشگل گرفت و ربع ساعته بهمون داد

یه گوشه ای از پارک موسیقی ذاشته بودن خیلی شاد بود همه رو به وجد آورده بود شما هی میگفتی نی نای نای

رفتیم نزدیک اونجا .. شانس آقاهه خاموشش کرد یهو شما داد زدی عمووووووووووو نی نای نای .....

عزیز دلــــــــــمممممممم اون آقا تا صداتوشنید برات آهنگ رو گذاشت و شما هم کلی رو ذوق اومدیمحبت

 

 

اینم از دخملیه شجاع که داره به آهو ها غذا میدهمحبت(البته دوربین همراهمون نبود کیفیت عکس پایینه)

چند روز مونده بود به رفتن بابا جون اینا یه شب برامون مهمون اومد جالا کی بود؟؟ عمه آذر جونم اومده بودن به خالشون سر بزنن و پیش ما هم اومدن محبت

منم از خدا خواسته و از اونجایی که بابایی فرصت نداشت وسایلمون رو جمع کردم فردا صبحش رفتیم ولایت خندونک

ساعت 10بود رسیدیم و وقتی رفتیم خونه مامان جون اینا با دیدن شما جیغ مامانی از شدت خوشجالی بلند شد بابا جون هم رفته بودن با زندایی تا آش پشت پاشون رو تقسیم کنن

وقتی برگشتن با دیدن ما کلی تعجب کردن و دنبال بابایی میگشتن ...محبت

خلاصه اون چند روز کلی بهمون خوش گذشت و صد البته به شما بیشتر با داداش محمد طاها حسابی بازی کردی و با هم رفتیم پارک و اینور اونور کلی بهتون خوش گذشتبغل

شبی هم که رفتیم برای بدرقه مامان جون و بابا جون پای ماشیناشون یه بارووووووووووونی بود که نگو شما تو ماشین نموندی و رفتیم بیرون زیر بارون حسابی خیس شدی اونا که سوار شدن گریه میکردی که مامان مـــــــــن بیااااااا

بهشون میگفتی که نرین محبت

بعد از رفتنشون کلی گریه کردیبغل

فردا صبحش برگشتیم دزفول آخه جای خالیشون خیلی سنگین بودخطا

 

پسندها (4)

نظرات (0)